۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

حال خوب

ميگم حالا احساس اين آقايان رئوس كار را خوب ميفهمم. خيلي عاليه
حسابشو بكن من اگه خودم رو يك نمونه كوچيك فرض كنم كارهايي كه انجام دادم اين بود(البته برعكس روزهاي قبل):
اول كه رسيدم اداره چك كردم ببينم كي اومده كي نيومده (بنابراين يك غرور خيلي خاصي بهم دست داد و معني واقعي رياست در من تجلي نمود.)بعد اومدم تواتاقم يك چايي آماده روي ميزم رو نوش جان فرمودم و به همكارم اجازه دادم كه صبحانش رو بخوره.(خوب اينهم ارضائ حس ترحم به زير دست و اينكه من خيلي مردمي هستم واقعا عالي بود)پشت بندش هم برگه پاس يكي ديگه رو امضاكردم وبعد شنيدن تمام مشكلاتش اجازه دادم كه بر دنبال بقيه بدبختيهاش(اينم حس انسان دوستي ) يك كم با اوراق روي ميزم سروكله زدم و بعد هم با تلفن دستورات لازم راصادر كردم(اينهم كاركردن كه نگن بي زحمت داره بيت المال رو حروم ميكنه) ساعت ده ونيم دوتاساقه طلايي با چايي و يك عدد خرما تناول فرمودم تا نكنه ضعيف بشم بعدشم يك حبه قرص مولتي ديلي با تجويز همسرخان خوردم مبادا بااين همه فشار كاري از بي ويتاميني بميرم.(يك نيم چاشت علي وارانه) بعد رفتم با توجه به اينكه بالاخره با ديگران متفاوتم تونستم يك سوئيت از اداره رفاه بگيرم كه بعد از اين همه خستگي با خانواده يك ستراحتكي بكنيم(اين هم از رسيدگي به امور خانواده كه بااينهمه دل مشغولي واقعا لطف بزرگي به همسر خان و دردونه كردم)....

هیچ نظری موجود نیست: